آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......

1391/5/22 23:34
نویسنده : شهرزاد
536 بازدید
اشتراک گذاری

خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون

اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود

همراهم بود

به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم

از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم

به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام

نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم

اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک

هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم

یه جوری نگام میکردن

یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد  و سعی کرد ارومم کنه

رفتیم ساختمان کناریش برای بیهوشی

پشت درب اتاق عمل نشستیم و تا تکنسین بیهوشی اومد

6 سی سی شربت بهت داد و تو بغل من اروم خوابیدی

وای خدا

دوست ندارم یادم بیاد

دوست ندارم بهش فکر کنم

اگر بخاطر تو نبود

شاید هیچ وقت مرورش نمی کردم

وقتی تو بغلم اروم خواب بودی

و من اونجوری اشک میریختم

بابا قران میخوند و ذکر میگفت

همون موقع خاله زنگ زد و گریه منو شنید اعصابش خورد شده بود که چرا بهش نگفتم بیاد اونجا

عزیز جون هم زنگ زد و حسابی گله کرد

خانم صدیقی اومد گفت آنیتا رو بیارید رو تخت بخوابونید و خودت و همسرت هم باشید

کارت رو انجام داد

و من و بابا هم اون موقع چون خودمون پیشت بودیم اروم بودیم

وپ که انجام شد

یه خانم اپتومتریست اومد و چشماتو معاینه کرد

جواب ها رو گرفتیم و اومدیم بیرون

به بابایی گفتم گوشیمو از تو کیفت بده

وقتی نگاه کردم دیدم عزیز زنگ زده و مسج داده که

زود خودمو میرسونم

برگشتیم میدون ونک و منتظرش موندیم

رنگ به روش نبود و یه دسته گل برات گرفته بود

اومدیم خونه

من و بابا شب قبل نخوابیده بودیم

و حسابی خوابمون میومد

شما هم خواب بودی

ما خوابیدیم و عزیز جون مراقب شما بود

تو خواب بهت قند داغ میداد

بعدازظهر زنگ زدم مطب سنجری و وقت گرفتم تا جواب ها رو ببرم نشون بدم

شما رو حاضر کردیم و رفتیم

بابا جون و خاله هستی هم اومدن خونمون

خاله سمیرا هم زنگ زد گفت ما بعد شام میایم به آنیتا سربزنیم

خداروشکر سنجری وقتی دید گفت شبکیه مشکلی نداره و عینک هم لازم نیست

خیلی گریه کرده بودم و حسابی چشمام میسوخت

بعدشم من وقت دندونپزشکی داشتم که روکش دندونم رو تحویل بگیرم

بابا زحمت کشیده بود و چایی و بامیه برای افطار برداشته بود

تو کلینیک افطار کردمو رفتم برای تحویل گرفتن روکش

دکتر دوتا امپول زد که خیلی درد داشت و برای سومی نذاشتم

چون از نظر روحی خیلی اذیت شده بودم

کارم که تموم شد تنها درد بود و درد

هر چیم قرص میخوردم فایده نداشت

برگشتیم خونه عزیز شام و افطاری درست کرده بود

اما من نمیتونستم چیزی بخورم

خداروشکر زمانی که خاله اومد دردم کمتر شده بود و شما رو بردیم پارک

و حسابی بهت خوش گذشت

برای احیا شب بیست وسوم هم تنها دو سوره قران خوندم و بخاطر قرص ها ی مسکن و دندون درد نتونستم بیدار بمونم

 

این روزم گذشت

اینم پیوست به خاطره های تلخ

و ارزوی نزدیک شدن روزهای خوش

مادری خیلی اذیت شد

بابا هم همینطور

من گریه کردم اما بابایی تو خودش ریخت

خیلی سخت گذشت

خیلی

دوست ندارم هیچ وقت این روز رو به یاد بیارم

هنوزم حالم خوب نشده و تو شوکشم

کاردرمانی یکشنبه هم بخاطر شرایط خودم کنسل کردم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

فرزانه
23 مرداد 91 2:44
بمیرم برای دلت مستانه جون با خط خط نوشته هات گریه کردم ولی خدا رو شکر که
چشمای ناز آنیتا جونم مشکلی نداره.


مرسی عزیزم میبینی چه اوضاعی داریم ؟
وبلاگ دخملی رو به منم بده اگه دوست داشتی
سر بزنم
مامان سونیا
23 مرداد 91 8:39
خدا بد نده عزیزم من امروز اولین بار بود وب آنی جون رو دیدم اگر فضولی نباشه میخواستم بدونم مگر آنی جان مشکل داره بیماری خاصی چیزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خداروشکر بیماری نداره
تاخیر تکاملی داره
مادر
23 مرداد 91 10:16
الهی بمیرم من هم همپای شما اشک ریختم
خدا را شکر که به خیر گذشت
انیتا جونم دوست دارم
دختر مقاوم خاله
عشق منی
امیدوارم همیشه به مامانت افتخار کنی



مرسی عزیزم
قربونت برم
صدف
23 مرداد 91 15:14
اشک ، اشک ، اشک ، فقط خداروشکر برای چشمات کوچولوی معصوم و بمیرم برای دل مادرت اشک ، اشک ، اشک