یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......
خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون
اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود
همراهم بود
به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم
از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم
به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام
نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم
اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک
هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم
یه جوری نگام میکردن
یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد و سعی کرد ارومم کنه
رفتیم ساختمان کناریش برای بیهوشی
پشت درب اتاق عمل نشستیم و تا تکنسین بیهوشی اومد
6 سی سی شربت بهت داد و تو بغل من اروم خوابیدی
وای خدا
دوست ندارم یادم بیاد
دوست ندارم بهش فکر کنم
اگر بخاطر تو نبود
شاید هیچ وقت مرورش نمی کردم
وقتی تو بغلم اروم خواب بودی
و من اونجوری اشک میریختم
بابا قران میخوند و ذکر میگفت
همون موقع خاله زنگ زد و گریه منو شنید اعصابش خورد شده بود که چرا بهش نگفتم بیاد اونجا
عزیز جون هم زنگ زد و حسابی گله کرد
خانم صدیقی اومد گفت آنیتا رو بیارید رو تخت بخوابونید و خودت و همسرت هم باشید
کارت رو انجام داد
و من و بابا هم اون موقع چون خودمون پیشت بودیم اروم بودیم
وپ که انجام شد
یه خانم اپتومتریست اومد و چشماتو معاینه کرد
جواب ها رو گرفتیم و اومدیم بیرون
به بابایی گفتم گوشیمو از تو کیفت بده
وقتی نگاه کردم دیدم عزیز زنگ زده و مسج داده که
زود خودمو میرسونم
برگشتیم میدون ونک و منتظرش موندیم
رنگ به روش نبود و یه دسته گل برات گرفته بود
اومدیم خونه
من و بابا شب قبل نخوابیده بودیم
و حسابی خوابمون میومد
شما هم خواب بودی
ما خوابیدیم و عزیز جون مراقب شما بود
تو خواب بهت قند داغ میداد
بعدازظهر زنگ زدم مطب سنجری و وقت گرفتم تا جواب ها رو ببرم نشون بدم
شما رو حاضر کردیم و رفتیم
بابا جون و خاله هستی هم اومدن خونمون
خاله سمیرا هم زنگ زد گفت ما بعد شام میایم به آنیتا سربزنیم
خداروشکر سنجری وقتی دید گفت شبکیه مشکلی نداره و عینک هم لازم نیست
خیلی گریه کرده بودم و حسابی چشمام میسوخت
بعدشم من وقت دندونپزشکی داشتم که روکش دندونم رو تحویل بگیرم
بابا زحمت کشیده بود و چایی و بامیه برای افطار برداشته بود
تو کلینیک افطار کردمو رفتم برای تحویل گرفتن روکش
دکتر دوتا امپول زد که خیلی درد داشت و برای سومی نذاشتم
چون از نظر روحی خیلی اذیت شده بودم
کارم که تموم شد تنها درد بود و درد
هر چیم قرص میخوردم فایده نداشت
برگشتیم خونه عزیز شام و افطاری درست کرده بود
اما من نمیتونستم چیزی بخورم
خداروشکر زمانی که خاله اومد دردم کمتر شده بود و شما رو بردیم پارک
و حسابی بهت خوش گذشت
برای احیا شب بیست وسوم هم تنها دو سوره قران خوندم و بخاطر قرص ها ی مسکن و دندون درد نتونستم بیدار بمونم
این روزم گذشت
اینم پیوست به خاطره های تلخ
و ارزوی نزدیک شدن روزهای خوش
مادری خیلی اذیت شد
بابا هم همینطور
من گریه کردم اما بابایی تو خودش ریخت
خیلی سخت گذشت
خیلی
دوست ندارم هیچ وقت این روز رو به یاد بیارم
هنوزم حالم خوب نشده و تو شوکشم
کاردرمانی یکشنبه هم بخاطر شرایط خودم کنسل کردم


یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت...... 